به دام که می افتم
فکر می کنم ساعت هشت و نیم صبح است باید بروم امتحان بدهم
بعد فکر می کنم مثل خرداد یک هزار و سی صد و هشتاد و شش خواب مانده ام
فکر می کردم ساعت هنوز هشت و نیم نیست ولی بعد فهمیدم ساعت از هشت و نیم هم گذشته است
.
رفتم شاید گریه کنم من که اشک ندارم
ولی گفتند امتحان تمام شده است
و من گریه نکردم
رفتم کافی نت و با دوست دخترم چت کردم
و بعد هم آمدم خانه فکر کردم خیلی ناراحت ام فحش دادم به ساعت موبایل م
بعد هم دراز کشیدم و به دوست دخترم فکر کردم وقتی می توانست موهای قشنگی داشته باشد ولی نتوانستم بخوابم
.
حالا که خرداد یک هزار و سی صد و هشتاد و هفت است می توانم به همه ی این ها فکر کنم
و فکر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده است
انگار نه انگار
.
به خرداد سال دیگری فکر کنم
سالی که برادرم را پیچیده در پتو به خانه آوردند
گنجشک هی گریه می کرد و هی شیر می خورد
و من نمی دانم خوش حال یا غمگین بودم
امتحان نداشتم و روزها به گنجشک قرمز نگاه می کردم و روزهایی هم به گنجشک سفید که هم را گاز می گرفتند
به علی زنگ می زنم و علی می گوید تولد یاور است
فردا شاید گریه کنم
فکر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:42 توسط el





