روزنامهی سه ) حمله به تو
¥
یک )
.
داشتم خورده میشدم
کشوهای میز
لباسهای قدیمی
از ریخت افتادهاند
.
بیا بریم بیرون
تو رو خدا بیا بریم بیرون
خیابان فرعی
بیا بریم
وسط ما چاله پهن میکنند
بیا بریم بیرون
شرکت گاز
لولههای گاز
چاله پهن میکنند
.
گفتند ما زندهایم
گفتند خدا بزرگ است
بیا بریم
بیرون
بیا بریم بیرون
من باید يه چیزی بخرم
این را میدانم
این اسم رمز است
.
نگفتند کجا چاله میشود
نگفتند
فقط گربهها میخواهند بروند
فقط يه چیزی باید خریده بشه
به من نگفتند گاز چه کسی
فقط
. . . . این اسم . . نشانه است
.
باید بمانی عزیز من
بریم
بهتره بریم يه چیزی بخریم
چالهها اصلن خیابان نمیشوند
.
عزیزم! من رو بخور
بریم
خواهش میکنم
این رمز
این لباسهای لعنتی
اینکه من مینویسم بپوشید
.
.
شعور چیز خوبیه
کی گفته تو دنیا آدم چاله میخوره
کی گفته گربهها
کی اصلن
اسم رمز
اسم رمز
باید بریم
عزیزم!
یه چیزی باید میخریدیم
.
.
دو)
.
به شاهرگها میزنیم
میگویند باید بزنیم
به دندانهای شیری نیش
میگویند شیر بخورید
دنیا مال ما ست
میگویند
.
.
این عقربهها
بگویید تمام شود لطفن
بگویید خدا بس است
بیشهها سرد و تاریکاند
ما لیاقت ترس را نداشتیم
و کار خراب شد
خوب است که پا نمیشود آخر
من چاله کندم
دوستم بود
دوستش داشتم
گربهها جفت میگیرند
شیر بخورد تا شیر بیشههای دور و بر من . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . دارم میترسم
دارم به سوی خودم نشانه میروم
این نشانه است
گفتند شیر بشوید
گربهها میمیرند
این عقربهها
انگشت من
.
با اتوبوس میرویم
برویم
بیا برویم
.
گفتند با اتوبوس
.
.
سه)
.
یک انتهای کلمه
بپوشید واژههای
باید بمانی
بیرون
هوای تو خوب است
به جز تو
بیا برویم
بخوریم
چیزی بخریم
خیابان لعنتی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:13 توسط el
نوشته <<< اسلاوی ژیژک
هنگامیکه حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک میشود، مراحل اضمحلالش قاعدتن در دو مرحله اتفاق میافتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرارآمیز به وقوع میپیوندد: به یکباره مردم در مییابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمیترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیت را از دست میدهد، بلکه اعمال قدرتش بهخودیخود بهعنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر میشود. همهی ما با این صحنهی کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی میرسد، اما به راهرفتنش ادامه میدهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده میگیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز میشود که به پایین نگاه میکند و ژرفای دره را میبیند. رژیمی که اقتدارش را از دست میدهد، شبیه همان گربهی بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافی ست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...
در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از انقلاب خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظهی دقیق این گسست را نشان میدهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامیکه پلیس بر سر تظاهرکنندهای داد کشید که حرکت کند و او از جایش تکان نخورد، پلیس شرمنده صرفن از خیر او گذشت؛ یکی دو ساعت بعد، همهی تهران این داستان را میدانستند و اگرچه درگیریهای خیابانی هفتههای متمادی ادامه داشت، همه به نوعی میدانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟
روایتهای مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد. برخی در این اعتراضات اوج "حرکت اصلاحگرایانه"ی هوادار غرب را میبینند که در همان جهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و غیره بود – واکنشی سکولار به انقلاب خمینی. ایشان این اعتراضات را به عنوان نخستین گامها در جهت ایرانی جدید، سکولار و لیبرالدمکرات میبینند که از بنیادگرایی اسلامی آزاد شده است. این تعبیر از سوی شکاکانی خنثا میشود که باور دارند احمدینژاد واقعن برنده شده است: او صدای اکثریت است، درحالیکه هواداران موسوی از میان طبقهی متوسط و فرزندان نازپروردهی آنان میآیند. بهطور خلاصه میگویند: بیایید توهمها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبهرو شویم که، با احمدینژاد، ایران رییسجمهوری دارد که لایق آن است. در مرحلهی بعد، کسانی هستند که موسوی را بهخاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد میکنند که تنها قیافهی ظاهریاش از احمدینژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامهی انرژی هستهای را ادامه بدهد، مخالف بهرسمیتشناختن اسرائیل است، بهعلاوه به عنوان نخستوزیر در سالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است.
دست آخر، غمانگیزترین این مواضع متعلق به "چپگرایان" طرفدار احمدینژاد است: مهمترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدینژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایهی نفت را در جهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد – احمدینژاد واقعی این است، یا اقلن به ما اینگونه میگویند، که زیر تصویر متحجر و منکر هولوکاست که رسانههای غربی از او ساختهاند، پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعهی برکناری مصدق در ۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییسجمهور مشروع و قانونی. مشکل این دیدگاه فقط انکار مستندات نیست:
مشارکت بالای راًیدهندگان از میزان معمول ۵۵درصد به ۸۵درصد را فقط میتوان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. به علاوه، این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل ارادهی مردم به نمایش میگذارد، و قیممآبانه میپندارد که برای ایرانیان عقبمانده، همان احمدینژاد مناسب است – اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیدهاند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.
این روایتها، با وجود تعارضات شدیدی که با هم دارند، همگی بر اساس محور تقابل بین تندروهای اسلامی با اصلاحگرایان لیبرال غربگرا بنا شدهاند. به همین دلیل است که نمیتوانند جایگاه موسوی را تعیین کنند: آیا بالاخره موسوی اصلاحطلبی با پشتوانهی غرب است که به دنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتن پیروزیاش هیچ تأثیر جدی در تغییر طبیعت رژیم ندارد؟ چونین نوسانات فاحشی در این تحلیلها نشانگر آن است که همگی از درک طبیعت حقیقی این اعتراضات عاجزند.
رنگ سبزی که هواداران موسوی اختیار کردهاند، فریادهای اللهاکبری که از پشتبامهای تهران در تاریکی شب طنینانداز میشود، بهوضوح نشان میدهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب ۱۹۷۹ خمینی میدانند، بازگشت به ریشههای آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب. این بازگشت تنها شامل برنامهها نمیشود؛ حتا بیش از آن شیوهی فعالیت جمع را مد نظر دارد، اتحاد راسخ مردم، اتفاق نظر و یکپارچگی فراگیرشان، خود-سازماندهی ابتکاریشان، شیوههای فیالبداهه برگزاری اعتراضاتشان، ترکیب منحصربهفرد خودانگیختگی و نظمشان، یا آن راهپیمایی تهدیدآمیز هزاران-هزارشان در کمال سکوت. ما اینجا با خیزش مردمی اصیلی از طرفداران مغبونشده انقلاب خمینی سروکار داریم.
چندین پیآمد مهم از این دیدگاه نتیجه میشود. نخست، احمدینژاد قهرمان اسلامگرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعن فاسد اسلامو-فاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقکمآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانهاش حتا اکثریت آیتاللهها را هم معذب میکند. نانپخشکردنهای عوامفریبانهاش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سر او نه فقط سازمانهای سرکوبگر پلیس و دستگاههای بسیار غربیشدهی روابط عمومی، بلکه یک طبقهی تازهبهدورانرسیدهی ثروتمند قوی ایستاده که در نتیجهی فساد رژیم بهوجود آمده است (سپاه پاسداران ایران نیروی شبهنظامی طبقهی کارگر نیست، بلکه نهادی فوقالعاده فاسد و قدرتمندترین مرکز ثروت در کشور است(.
ثانین، باید بتوان تفاوتی مشخص میان دو کاندیدای اصلی مقابل احمدینژاد، یعنی مهدی کروبی و موسوی، قائل شد: کروبی عملن یک اصلاحطلب است، او اساسن نسخهی ایرانی از هویتی سیاسی را ارائه میدهد که به همهی گروهها قول مساعدت میدهد. موسوی کاملن با او متفاوت است: نام او مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتا اگر این رویا یک "آرمانشهر" بود، باید در آن آرمانشهر اصیل انقلاب را جستوجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب ۱۹۷۹ خمینی را نمیتوان به جریان تندروی اسلامگرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود. اکنون زمان بهیادآوردن شور و شوق باورنکردنی سال اول پس از انقلاب است، به همراه انفجار نفسگیر خلاقیت سیاسی و اجتماعی، تجربههای تشکیلاتی و بحثهای میان دانشجویان و مردم عادی. این حقیقت که چونین انفجاری باید خاموش میشد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعهی سیاسی اصیلی بود، یک "گشایش" موقتی که نیروهای بیسابقهی تغییر اجتماعی را آزاد میساخت، لحظهای که در آن "هرچیز ممکن به نظر میرسید". آنچه به دنبال آن واقع شد، بستهشدنی تدریجی بود که از طریق بهدستگرفتن کنترل سیاسی توسط نظام اسلامی حاصل شد. به زبان فرویدی، باید گفت حرکت اعتراضی این روزها "بازگشت سرکوبشدگان" انقلاب خمینی است.
و دست آخر، این بدان معنا ست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد - برای یافتن یک "اسلام خوب" لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همینجا در مقابل چشمانمان میتوانیم ببینم.
آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنانکه بر اریکهی قدرتاند جلوی انفجار تودهها را بگیرند، و گربهی ما هم به قعر دره سقوط نکند، بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد. در هر صورت، رژیم ایران دیگر نه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامهی فاسدی میان بقیه خواهد بود. نتیجه هرچه شود، بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هماکنون شاهد واقعهی عظیم رهاییبخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرالهای غربگرا و بنیادگرایان ضد غرب نمیگنجد. اگر واقعبینی منفینگرمان سبب شود ظرفیت درک بعد رهاییبخشی آن را از دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملن در حال ورود به دورهی پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظار احمدینژاد خودمان نشستهایم. ایتالیاییها اکنون نام او را میدانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:46 توسط el

زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چراکه یاران گمشده آزادند
آزاد و پاک. . .
من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد در درسید:
و من ستارهام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم
تو خوبای
و این همهی اعترافها ست،
من راست گفتهام و گریستهام
و اینبار راست میگویم تا بخندم زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود.
تو خوبای
و من بدی نبودم
تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و حرفهایم همه شعر شد
.
.
به تو گفتم: «گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو پرشکوفه شوم»،
و برف آب شد شکوفه رقصید و آفتاب درآمد.
من به خوبیها نگاه کردم و عوض شدم
.
.
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم
.
.
دلم میخواهد خوب باشم
دلم میخواهد تو باشم و برای همین راست میگویم
نگاه کن:
با من بمان!
برای اطلاع دوستان>>>> این شعر متعلق به شاعر دیگری ست<<<<<احمد شاملو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:21 توسط el






