و تمام سطرهایم حرف به حرف برایت بارید . . . .
. . . . . سلام دشمن عاقله ی من

.
.
.
.
به ادامه ی مرگ کمک می کنم
.
.
.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:8 توسط el
گاهی دو سوی صفحه سفید بود و گاهی هم یک طرف ش می شد نوشت
دردهایی که داشتم ساده و واقعی بودند . . تیله هایی که پخش می شدند روی میز و رنگ ها پخش می شدند روی سمت هایی . . آن قدر ساده که روی هر لب طرح لبخندی محو می نمود . . من بودم . . اطراف م پر از شیشه هایی . . پیراهنی که رنگ تن م بود . . گفتند ساده است باید امتحان کنی . . ساده بود . . ولی امتحان چیزی را عوض نمی کند . . . .
زخم هایم عمیق بودند و تیغ من کند بود . . فواصل منتهی به شیشه های یادبود . . در من نگه داشتن اکسیدهای جیوه تلخ بود . . در من مهاجرت به سمت های چترهای نجات کاری از پیش نمی برد . . حتا همان رنگ سبز دلنشین . . حتا همان اندام کوچک شنی . . آن قدر واقعی که کسی نتوانست باور کند . . نشستند و در ادای سیب عکس یادگاری گرفتند با کودک من . . . . بعد هم امتحان . .
کلمه را قسمت کردیم . . و شراب را قسمت کردیم . . و نان را که تکه های من بودند . . آن گاه که شراب می نوشید؛ خون من آتش مرد افکن است . . و هر کلمه تازیانه ی سکوت من است . .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:36 توسط el





