ببار ای ابر . . . . . . . از خون جوانان
2008/8/6
خیابان شصت و هفت
¥
خواب ديدم
سگی پاشنه ی پای
چپ م را گاز گرفت
من داد زدم
صدايی بلند نشد
باران می باريد
جينيا گريه می کرد
آرام سوت می زد
پای چپ م
سگ بزرگ شد . . . . . بزرگ شد که ما
يعنی ما دو تا
نرمی زير شکم ش را ديديم
سگ بزاق دهان ش را روی کتاب ها ريخت
در خيابان
همه ی ماشين ها بوق می زدند
گفت سرد است
يک کاسه آش رشته خوب
می چسبد
آش رشته
درست می گفت
مرطوب بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:11 توسط el
این خونه در نداره
2008/7/23

آن روز هم مرداد بود . . باران نمی بارید و هوا گرم بود . . آن شب را ابر نشست روی کوه های اطراف م . . ولی شب های مرداد، شب های هزار و یک شب است . .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:7 توسط el





