به دام که می افتم
فکر می کنم ساعت هشت و نیم صبح است باید بروم امتحان بدهم
بعد فکر می کنم مثل خرداد یک هزار و سی صد و هشتاد و شش خواب مانده ام
فکر می کردم ساعت هنوز هشت و نیم نیست ولی بعد فهمیدم ساعت از هشت و نیم هم گذشته است
.
رفتم شاید گریه کنم من که اشک ندارم
ولی گفتند امتحان تمام شده است
و من گریه نکردم
رفتم کافی نت و با دوست دخترم چت کردم
و بعد هم آمدم خانه فکر کردم خیلی ناراحت ام فحش دادم به ساعت موبایل م
بعد هم دراز کشیدم و به دوست دخترم فکر کردم وقتی می توانست موهای قشنگی داشته باشد ولی نتوانستم بخوابم
.
حالا که خرداد یک هزار و سی صد و هشتاد و هفت است می توانم به همه ی این ها فکر کنم
و فکر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده است
انگار نه انگار
.
به خرداد سال دیگری فکر کنم
سالی که برادرم را پیچیده در پتو به خانه آوردند
گنجشک هی گریه می کرد و هی شیر می خورد
و من نمی دانم خوش حال یا غمگین بودم
امتحان نداشتم و روزها به گنجشک قرمز نگاه می کردم و روزهایی هم به گنجشک سفید که هم را گاز می گرفتند
به علی زنگ می زنم و علی می گوید تولد یاور است
فردا شاید گریه کنم
فکر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:42 توسط el
سعی می کنم بچه باشم
لبخند بزنم
وقتی خشتک م را بر می دارم و جای دیگری پهن می کنم
اصلن به هیچ طرف نگاه نکنم
هیچ اتفاقی هم نیفتاده
و قبل ش هم بستنی خورده ام
قبل ش هم رفته ام کتابخانه ی ملی
هر طرف
افاقه نمی کند . . بزرگ نمی شوم . . بزرگ خطر دارد . .
چگونه می رود بالا
بادکنک سفید توی ابرهای مرد شلوارپوش
ببین بزرگ می شود
چشم کار می کند . . چشم
وقتی موهای بلند خرمایی
ماهی شور می دهد این آتش
دریای جنوب می دهد
با اتوبوس می روم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:42 توسط el
زمان سنگ
نمی خواستم چیزی بگویم . . نمی توانستم چیزی بگویم . . هر چیز . . هر صابون برای پوشاندن کف . . ایجاد ترک . . . . . . . . وقتی می رفت آب را روی میز گذاشت . . ولی رفت . . فقط سرم را به آسمان کوبیدم . . درخت ها در مسیر حرکت اند . . هر درخت را عدد می گذارم . . . . . از هر دری که باز کنی به کسانی می رسی که باید بروند . . باید شنیده می شدند . . روزنامه ها . . گربه توی دست م شیر می خورد . . گنجشک ش توی سکوت م گریه می کند . . دختر کوچولو مادرش را می خواهد . . من ندارم ش . . من کلمه ندارم به خاطر شستن اشک هایش . . من دست ندارم برای نوازش بنفش های خفیف . . من . . چه قدر کوچک تا فاصله همین دیروز است و دست هایم . . . . . دل م می خواست دست هایم تنهایی ش را بخار کنند . . دوست داشتم لب هایم کلمه هایش را . . . . . . دوست داشتم . . . . . . . . چیزی نمی گویم . . فقط در تشت های بزرگ ماهی زرد می زایم . . . .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:19 توسط el





